رنج نامه ای از دیار داغدارم ایلام

دارم خفه می شوم از درد دیدن ها و نگفتن ها!، روانم فروپاشیده از درد شنیدن ها و نگفتن ها!، دارم جان می دهم از بس که نگفتم و ننوشتم!، وقتی وجدانم گُر می گیرد از دیدن و شنیدن هر روزه فاجعه در این مُلک ماتم گرفته، می گویند: “آنها که چیزی می نویسند از دردها و مرگ ها، آن ور آبند! و خیالشان راحت است که قاضی و داروغه سراغشان نمی آید!، اما تو همین الان هم شش ماه زندان نرفته داری که امروز فردا باید بروی!” گوئی می خواهند دوزی از مسکن تزریق کنند به وجدان پر از درد و رنجم با این حرف ها! و چه بی فایده!

» سید احمدرضا حائری
دارم خفه می شوم از درد دیدن ها و نگفتن ها!، روانم فروپاشیده از درد شنیدن ها و نگفتن ها!، دارم جان می دهم از بس که نگفتم و ننوشتم!، وقتی وجدانم گُر می گیرد از دیدن و شنیدن هر روزه فاجعه در این مُلک ماتم گرفته، می گویند: “آنها که چیزی می نویسند از دردها و مرگ ها، آن ور آبند! و خیالشان راحت است که قاضی و داروغه سراغشان نمی آید!، اما تو همین الان هم شش ماه زندان نرفته داری که امروز فردا باید بروی!” گوئی می خواهند دوزی از مسکن تزریق کنند به وجدان پر از درد و رنجم با این حرف ها! و چه بی فایده!
اما دیگر بس است هر چه ننوشتم، خودم بهتر از آنها می دانم اگر ننویسم عنقریب یا جان می دهم یا دیوانه می شوم!. می نویسم از شهر و زادگاهم ایلام که عفریت مرگ با لنگر فقر و از قِبل فقر اعتیاد، افسردگی و… جا خوش کرده است آنجا!
از سید حسام شصت ساله می نویسم که با چند سر عائله به خاطر پانزده میلیون پول رهنی که نداشت به صاحبخانه اش بدهد، در نیمه های شب طناب دارش را بر شاخه درخت کنار خیابان آویخت و خودکشی کرد!
از کاوه ۲۷ ساله می نویسم که در اوج جوانی، زیبائی و رعنائی به مادر در تکه کاغذی نوشت، دیگر تاب نداری های پدر و حسرت خریدن یک پراید برای به خواستگاری معشوقه دیرین رفتن را ندارد و با خوردن قرص برنجی به حسرت هایش پایان داد!
از نازی ۲۰ ساله می نویسم که چون عاشق شده بود، آنقدر طعنه های مادر و خواهر را شنید و معشوق گرفتار فقر و ناتوان از خواستگاری آمدن را دید، تا تصمیم گرفت با خوردن قرص برنجی در سکوت و آرامش قبرش با یاد معشوق عشق بازی کند!
از حاج اکبر بنویسم که ناچار شد فرزند پاره تنش را پس از سالها اعتیاد به شیشه و ناکامی در ترک دادنش، در دل شب بکشد و دل خوش باشد با اینکه فرزند دیگرش مصرفش تریاک است و تریاک دیوانه اش نمی کند لااقل!
از سبحان، از رضا ، از علی و از ده ها و صدها جوانی بنویسم که روزی از همین روزها وقتی جنازشان را از بیمارستان به پزشکی قانونی فرستادند، پزشک اورژانس در توضیح علت مرگ شان خیلی مختصر نوشت: “اوردوز در اثر مصرف مواد!”
از حاجی مراد بنویسم که از پس مخارج شش پسر مجردش بر نیامد و وقتی در آلونکی که به عنوان مغازه از آن استفاده می کرد خودش را حلق آویز کرد، همسایگان از این تعجب نکردند که چرا حاجی خودش را کشت، بلکه در پچ پچ هایشان این سؤال پیش آمده بود که “مگر آدم ۷۵ ساله هم خودش را می کشد!؟”
از زینب سیزده ساله بنویسم که این یکی را به لطف شوی تبلیغاتی یکی از کارگزاران مرگ، قصه جسم نحیف بر دار و لباس های در آتشش را کم و بیش می دانید!
از این بنویسم که مهمترین تصمیم مدیران (به سختی خودداری می کنم از به کار بردن اوصاف مناسب حال چنین مدیرانی!) در برابر فجایع هر روزه شهرمان این بوده که “آمار خودکشی در استان محرمانه بماند”!
از این بنویسم که دیار من ایلام ۳۱ سال پس از جنگ هشت ساله هنوز داغدار است، داغدار جوانان و پیران امروزش و داغدار دختران و پسران امروزش. داغی که منشاء آن فقری است که بر مردمانش تحمیل شده است!
ادامه متن را که می خواهم بنویسم، احساس شرمندگی همراه با خشمی بغض آلود، بیش از درماندگی امانم را می برد و نوشتن را برایم مشکل کرده است.
از جنگ هشت ساله و سال های دفاع مقدس، آوارگی ها، ویرانی شهرها و شهادت بهترین فرزندان مردم ایلام نمی نویسم، زیرا مردم ایلام از این بابت منتی بر سر کسی ندارند، زیرا که قرن هاست که حافظ خاک سرزمینشان بوده اند، و دفاع در برابر تجاوزات بیگانگان به هر قیمتی، خصلت اجدادی ایشان بوده و هست.
از این بنویسم که ایلام برابر با شصت تا هفتاد درصد ذخایر گازی و نفتی کشوری چون قطر را دارد( عجبا که جمعیت استان ایلام و کشور قطر تقریبا برابر است!) و روزانه بیش از ۲۳۰ هزار بشکه از نفت کشور، از چاه های نفت ایلام استخراج و صادر می شده!، حالا بماند سالانه یک و نیم ملیارد مترمعکب گازی که در این استان استخراج می شود!
از این بنویسم که با گذشت بیش از یک قرن از راه اندازی خطوط ریلی در ایران، ایلام هنوز یک متر خط ریلی ندارد!، راه آهن پیش کش حضرات کارگزار حکومت! ایلام ما با وجود مرز بین المللی مهران و داشتن نزدیکترین مسیر به مرکز کشور عراق و عتبات عالیات فاقد حتی یک متر اتوبان و بزرگراه است!، و از انبوه خانواده هایی که از یک تا چند نفر از عزیزانشان را در راه های بی کیفیت استان از دست داده اند.
از این بنویسم که عمده بودجه های ملی صرف شده در این استان صرف پروژه های متمرکز بر استخراج منابع زیرزمینی می شود، آنهم با استخدام نیروهای غیربومی!، منابع زیر زمینی که دلارهای حاصل از فروش آنها در بازرهای جهانی در همه این سالها خرج هر جائی شده است جز خود ایلام!
از این بنویسم که بیش از ده سال پیش وقتی دولت مصوب می کند کارخانه فولادی در شهر مرزی مهران بسازند برای فقرزدائی و اشتغال زائی، “مجیری” نامی که از حمایت یکی از جناح های حاکمیت برخوردار است تشریف می آورند و به اسم “شرکت تولیدی زاگرس فولاد مهران” که از قضا شرکتی خصوصی و خانوادگی بوده، از منابع ارزی و ریالی بیت المال مقادیری که تا کنون نیز شفاف سازی نشده به همراه شصت هکتار زمین و… از دولت گرفته و پس از هفت سال دو سوله محقر تحویل مردم شهر می دهد و برای خالی نبودن عریضه آن دو سوله را نیز برای تولید پوشال! به بنده خدائی اجاره می دهد!،
از امروز به بعد می خواهم بنویسم، هم از ایلامم و هم از ایرانم، هر چه هم اکنون نوشتم یا بعد خواهم نوشتم نه در عنادورزی با شخص، جریان یا حکومتی است و نه با هدف طعنه زدن و تحقیر کردن. وضعیت درماندگی و فقر مردم و فساد بخش مهمی از کارگزاران حکومت، ناکارآمدی و کج سلیقگی هائی که گاه بوی خیانت می دهد، در حوزه های مختلف، به حدی رسیده است که سکوت و بی عملی در برابر چنین وضعیتی بنا بر آموزه هایی که از قرآن کریم و سنت رسول الله(ص) و ائمه علیهم السلام فراگرفته ایم، همراهی و همدلی با به وجود آورندگان این وضعیت هولناک است.