خون هاله

هدی بیش از دیگران بی تاب شد. در زندان اعتصاب کرد و خود در این راه جان سپرد. دیگران نیز فقط خدا می داند چه کشیدند. من اما در سالن ۱۲ زندان رجایی شهر، بی اختیار با صدای بلند شیون کردم. ساعت ها و روزها، پنهان و آشکار. روزی که مهدیه به ملاقات آمد، همینکه از پشت کابین نگاهمان به هم افتاد؛ چانه هامان لرزید و چشمهایمان سیل آسا و بی وقفه بارید. مهدیه در میان بغض و گریه ماجرا را توضیح داد. با پارسا و پرهام برای تشییع جنازه به ناران رفته بود. با دیدن جنازۀ هاله چندان جیغ و فریاد کشیده بود که همگان وحشت کرده بودند. گویا از وقوع محشر سخن می گفت. با خود گفتم: لا یوم کیومک…..

By Tehran 1388, in اخبار اخبار اصلی on . Tagged width:

احمد زیدآبادی

بعضی غم ها همچون زخم ناسورند. در جان و دل آدمی خانه می کنند و از جا کنده نمی شوند. گذر ایام بر آنها اثر نمی کند. تازه می مانند و فراموش نمی شوند.
این حکایتِ غم از دست رفتن مهندس عزت الله سحابی و دختر ش هاله برای ماست. غمی که پس از گذشت هفت سال همچنان روح را می خراشد و دل را می گدازد.
وقتی خبر درگذشت مهندس سحابی به زندان رسید با خود اندیشیدم که او عمری را با افتخار و عزت سپری کرده است و بدون شک مراسم تشییع و خاکسپاری اش نیز در شأن بزرگی چون او برگزار خواهد شد. اندیشیدم که حکومتی ها شاید برای حضور در مراسم او ترغیب نشوند و پیامی هم ندهند؛ اما مانع حضور یاران و دوستدارانش نخواهند شد؛ زیرا هر چه باشد؛ اغلبِ آنها مهندس سحابی را از نزدیک می شناسند و حتی اگر به مبارزات شصت سالۀ او هم اجر ننهند؛ دست کم پاکی و صداقت و دلسوزی و عشق و علاقۀ بی مانندش به این آب و خاک را نادیده نمی گیرند.

واقعیت اما خلاف این تصورات رقم خورد. خبرها از اعمال محدودیت ها و فشارهای بی سابقه برای جلوگیری از حضور مردم در مراسم خاکسپاری سحابی به تدریج از راه رسید تا اینکه خبر آمد که وضع به گونه ای پیش رفته که هاله هم در مراسم پدر جان داده است. هاله برای ما به منزلۀ فرشته ای پاک و بیگناه بود که جز مهربانی و خیرخواهی برای عموم خلق، چیزی در قلبش راه نداشت. خبر جان دادن او خویشتنداری هر یک از ما را به نحوی ربود.

هدی بیش از دیگران بی تاب شد. در زندان اعتصاب کرد و خود در این راه جان سپرد. دیگران نیز فقط خدا می داند چه کشیدند. من اما در سالن ۱۲ زندان رجایی شهر، بی اختیار با صدای بلند شیون کردم. ساعت ها و روزها، پنهان و آشکار. روزی که مهدیه به ملاقات آمد، همینکه از پشت کابین نگاهمان به هم افتاد؛ چانه هامان لرزید و چشمهایمان سیل آسا و بی وقفه بارید. مهدیه در میان بغض و گریه ماجرا را توضیح داد. با پارسا و پرهام برای تشییع جنازه به ناران رفته بود. با دیدن جنازۀ هاله چندان جیغ و فریاد کشیده بود که همگان وحشت کرده بودند. گویا از وقوع محشر سخن می گفت. با خود گفتم: لا یوم کیومک…..

در مراسمی که در سالن ۱۲ برگزار شد نتوانستم سخن بگویم. فقط اشاره کردم؛ همۀ آنها که در مرگ هاله حتی به اندازۀ سر سوزنی نقش داشته اند؛ باید از عاقبت خود سخت بیمناک باشند چرا که خداوند از هر چه بگذرد؛ از خون هاله نخواهد گذشت.

به فرمودۀ ملای روم:
پیل بچگانند اندر راهتان
صید ایشان هست بس دلخواهتان
بس ضعیف اند و لطیف و بس سمین
لیک مادر هست طالب در کمین
از پی فرزند صد فرسنگ راه
او بگردد در حنین و آه آه
آتش و دود آید از خرطوم او
الحذر زان کودک مرحوم او
اولیا اطفال حق اند ای پسر
غایبی و حاضری بس با خبر
غایبی مندیش از نقصانشان
کو کشد کین از برای جانشان

منبع: کانال شخصی نویسنده