پدر ما، شیخ ما

Hassan-Karoubi-sahamnews2

» محمدتقی کروبی

من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد

یکسال گذشت. وقتی مرحوم عمویم حاج حسن کروبی در بستر بیماری بود و می‌دانست روزهای آخر را در این دنیای فانی سپری می‌کند گفت می‌خواهد چند لحظه با برادر دربند صحبت کند. تلاش کردیم تا پدر حداقل برای چند لحظه با وی صحبت کند اما «نانجیبانه» فرصت‌ها را ستاندند و امکان صحبت تلفنی دو برادر را فراهم نکردند تا کار از کار بگذرد. بگذریم از این همه بی معرفتی و ظلم و جفا.

مرحوم عمویم وقتی در بستر بیماری بود با وجود حال نامساعدش چند خطی درباره آیت الله شیخ احمد کروبی، با عنوان «پدر ما، شیخ ما» نوشت. شیخ احمد همان است که پدر بارها در بحران ها با صدایی رسا فریاد زد: «فرزند احمد هستم و صدایم خفه نمی‌شود». وقتی حاج عمو می‌خواست نوشته اش را برایم بخواند به سختی نفس می کشید و تنگی نفس امانش را بریده بود، با درد و سختی متن زیر را خواند و گفت: «روحانیت بنا بود چنین باشد نه چنان»: که یار ما چنین گفت و چنان کرد

در آستانه اولین سالگرد درگذشت آن عزیز سفر کرده، آخرین نوشته اش را منتشر می کنم:

بنام حق
پدر ما، شیخ ما

پدر ما، شیخ ما می گفت، ثواب روزه و حج قبول آنکس برد که خاک میکده عشق را زیارت کرد. بی تردید در معارف و ادبیات متعالی دینی بویژه قرآن کریم، اخلاص کل دین است. اخلاص اعم در عبادات، طاعات و یا مسائل اجتماعی در خدمات و انفاقات انسانی معنای واقعی نمی یابد مگر آنکه لبریز از عشق به آن عمل انسانی صورت گیرد.

توحید و خدا شناسی مکاتبی عینیت واقعی نمی یابد مگر در متن زندگی. تجلی توحید و خداشناسی را باید در مناسبات گسترده اجتماعی جستجو کرد. شیخ ما به ما آموخت که عدالت خواهی، فضائل اخلاقی و انسانی، انصاف در داوری و دوری از هرگونه ریا و ظاهر سازی را همواره باید زیر خیمه بلند یکتا پرستی جستجو کرد. او از هرگونه نامردمی، جفا و ستم و دروغ گریزان بود.

با تمام وجود به صداقت عشق می ورزید.سخت آدم متشرعی بود و با اطمینان میتوان گفت بیش از شصد سال نماز شب و تهجد شبانه اش ترک نشد.
این روحانی بزرگ همیشه قرآن و مفاتیح در دستی و مثنوی جلال الدین در دست دیگر داشت.

با شور و حالی وصف ناپذیر مشرب عرفا را داشت.

در یک کلمه، دلی با خدا و خلق خدا داشت. مردم را به وسعت کلمه و با جان و دل دوست می داشت. گاهی هم که کج اندیشان مقدس نما بر او ایراد می گرفتند، با تاسی از جلال الدین چنین می گفت:

هرچه می گویم بقدر فهم توست
مردم اندر حسرت فهم درست

پدر ما می خواست با چنین نگرش عمیق و ژرفی دیگران را تربیت و وارد جامعه سازد و این هسته را در جان اطرافیانش بکارد .او می خواست با چنین ذهن و زبانی نفس آنها را تربیت و وارد جامعه سازد.او ترجمان توحید و بندگی خدا را در خدمت به بی منت به مردم میدانست.

کلام آخر: آدم آزاده و درد آشنایی بود.

پس بدان این اصل را ای اصل جو
هرکه را دردست او بردست بو
هرکه او بیدارتر پردرد تر
هرکه او آگاه تر رخ زردتر
گاهی هم می گفت:

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بی گاه شد
روزها با سوزها همراه شد

در نیاید حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری و آن پرده نشین باشد.