حکایت آن «مرد کذاب»

آیا بادامچیان«قدوقامت کوتاه» خود را با «سایه‌های بزرگ موسوی وکروبی» مقایسه کرده است که این طوردرحال«دم جنباندن برای شورای نگهبان» است.

asadollah-badamchian-saham-news

» روح الله زم

شاید این روزها اظهارات همراه با توهین«اسدالله بادامچیان» را نسبت به « دو مرد صادق» جمهوری اسلامی دیده باشید. او بارهاست که از رهبران جنبش سبز با خطابه های توهین‌آمیز یاد می کند و کسی به او اذکار نمی دهد که «جایگاه مرد کذاب جمهوری اسلامی» کجاست و تا کجا مجال جولان دارد؟ آیا بادامچیان «قدوقامت کوتاه» خود را با «سایه های بزرگ موسوی و کروبی» مقایسه کرده است که این طور در حال «دم جنباندن برای شورای نگهبان» است تا نامش را در لیست ورودی های دوره بعد مجلس ثبت کند و بگوید که«ما هم هستیم!»

بارها نیت کردم که مطلبی از وی  نقل کنم تا چهره این سیاست‌مدار کذاب نظام اسلامی! را نشان دهم، اما هربار به خویش نهیب زدم که نپرداختن به سخنان هتاکانه وی، بزرگ ترین پاسخ به اوست. چه اینکه اگر ببیند توجهی را برانگیخته، چه بسا هتاک تر شده و وزن«پَرآگین»سیاسی خویش را چون وزن سنگین یک کوه متصور شود. اما آن‌طورکه پیداست، او قصد توقف ندارد و هر روز درحال طرح مباحثی سخیف وتکراری است که ناگزیر شاید بشود با ذکر خاطره ای از وی، ترمز بیانش را کشید و چهره واقعی او را نزد افکارعمومی عیان کرد.

سال های ابتدایی دولت اصلاحات بود. گمان می کنم سال ۱۳۷۸ بود و قرار بود چند ماه پس از آن انتخابات مجلس شورای اسلامی آغاز شود و نامزدها معرفی شوند. بنده برای پروژه های تبلیغات انتخاباتی مجلس ششم به سراغ افرادی رفتم که یکی ازآن‌ها آقای بادامچیان بود. پیش از آن هم نزد آقای کروبی و متعاقبا سیدمجتبی واحدی رفتم. در یک جلسه حضوری رو در روی آقای بادامچیان نشستم و وی شروع کرد از هر دری سخن گفتن. دراتاقی که دفتر سیاسی حزب موتلفه درآن قرار داشت وطبقه دوم یا سوم ساختمانی بود در حوالی میدان بهارستان تهران.(دقیقا خاطرم نیست)

به وی گفتم می خواهم تبلیغات حزب موتلفه را برای انتخابات مجلس ششم انجام دهم و قرار هم نیست به صورت شخصی باشد، بلکه سود وانتفاع حاصل از آن در «حوزه هنری» که نهادی زیر نظر رهبری ست، هزینه خواهد شد و بنده نفع شخصی در این پروژه ها ندارم. قرارداد فی مابین را هم با آن نهاد خواهید بست. به وی گفتم نگاهم نیز به کار، نگاهی حرفه ای ست و تمایلات سیاسی ام در روند کار دخالتی نخواهد داشت.

پس از انجام مذاکرات مقدماتی – که بعدها درعمل هم منتج به نتیجه خاصی نشد – ایشان باب سخنان سیاسی را باز کرد. از گرایشات سیاسی من پرسید و من هم گرایش سیاسی آن زمان خود را برای وی بازگو کردم. او در مقام تخریب اصلاح طلبان برآمد و می‌خواست بگوید که به این جریان نزدیک نشو. برای بیان «مکنونات قلبی خویش» دست به بیان خاطره ای از مرحوم آیت الله العظمی منتظری زد و از حصرایشان گفت که آقای عبدالله نوری مسبب آن حصر ظالمانه بوده است. نکات متعددی را بیان کرد که قصد ندارم دراین مجال به آنها بپردازم. من درآن جلسه کاغذوقلم برداشتم و نکات مطرح شده از جمله؛ «ناسزا گفتن مرحوم آیت الله منتظری به شیخ عبدالله نوری» را یادداشت کردم تا ازحافظه ام پاک نشود وجمله ای نیز جابجا نشود. از نحوه حصرآیت الله منتظری گفت واینکه عبدالله نوری چطور شبانه در دوران منصب وزارتش، به دور منزل ایشان حصار کشید و آیت الله منتظری هم گفت: «این عبدالله را ما در منزل‌مان پرورش دادیم، اما مار بود که در آستین پرورش دادیم!» و صحبت هایی با این مضامین که قصد«اشاعه اکاذیب» را ندارم.

بعد از سه یا چهار ساعت ازآن اتاق بیرون آمدم. در راه گیج بودم و غوطه ور افکارخویش، که چطور می شود عبدالله نوری به دور منزل آیت الله منتظری حصار بکشد؟ مگر می شود؟ مگر عبدالله نوری سر سفره آیت الله منتظری نان و نمک نخورده که چنین ناسپاسی ای در حق این مرجع تقلید انجام داده است؟ مگر می شود آن مرجع اخلاقی، آن طور که بادامچیان با حرارت و شدت برای من سخن می گفت، به عبدالله نوری ناسزا گفته باشد و بدترین نفرین ها را نثار او کرده باشد و بادامچیان هم کنار آیت الله منتظری بوده باشد و این حالات را به نقل از خود برای من تعریف کرده باشد؟

در همین افکار غرق بودم که به فکرم رسید با یکی از بزرگان تماس بگیرم وازایشان وقت ملاقاتی بخواهم و نزد وی بروم تا صحبت های بادامچیان را با او درمیان بگذارم و صحت‌وسقم آن را جویا شوم. اتفاقا آن فرد گفت همین حالا نزد من بیا و من هم راه کج کرده، نزد وی رفتم. آن فرد که از قضا اکنون هم جزء مدیران نظام است، روبروی من نشست و گفت چه خبر؟ با حالت خشوع گفتم که حالا از جلسه با آقای بادامچیان می آیم وایشان دراین جلسه طولانی، نکاتی را مطرح کرد که آن را یادداشت کرده ام و برایتان از روی کاغذ می خوانم.

ایشان ابتدا گوش کرد، هیچ نگفت. اندکی که گذشت تغییرحالت در چهره اش را مشاهده کردم. خون آرام آرام در صورتش پخش شد. رنگ رخساره اش آرام آرام تبدیل به رخساره فردی خشمگین شد. همان جا برخاست. جمله ای را نثار بادامچیان کرد که مجاز به بیانش نیستم، گوشی تلفن را برداشت، آن سوی خط کسی نبود جز«اسدالله بادامچیان.»

گفت: آقای بادامچیان! حالا فلانی نزد من است و این صحبت ها را از شما نقل می کند. شما چرا دروغ گفته اید واین صحبت ها را از کجای تاریخ یافته اید و جسته اید و بیان کرده اید؟ آقای بادامچیان گویا گفته بود کدام صحبت ها؟ و این مقام عالی رتبه هم جزئیات سخن را نزد من برای وی شرح داد. من دراین حالت منتظر هرسخنی بودم، الا همان سخنی که آقای بادامچیان درآن مکالمه بیان کرد و آب سردی روی بدن من ریخت. وی گفت من این سخنان را نگفته ام و نقل این سخنان از جانب من کذب است!!

به همین راحتی ایشان نتیجه ۴ ساعت گفت‌وگوی بنده با خود را کتمان کرد. ازآن تاریخ بادامچیان را به عنوان فردی کذاب می شناسم که حتی سخن خویش را هم قبول ندارد و هر جا سخن وی را می بینم یا می شنوم بی اعتنا از کنار آن رد می شوم. فردا ممکن است با خواندن این یادداشت، ملاقات با بنده با خویش را هم کتمان کند و بگوید اصلا من چنین فردی را تا به عمرم ندیده ام! چه رسد به اینکه این سخنان را هم برای او گفته باشم! و متعاقب آن مطالب کذبی را هم بیان کند. اما من سالیانی ست که سخنی جزحقیقت بز زبان نرانده ام، ملالی هم از تکذیب او ندارم. «تکذیب کذاب» از هر سخنی برای من شیرین تر است.

این خاطره را نقل کردم تا دوستان سبز و مریدان صداقت«دوصالح اسیر»عرصه سیاست ایران، بدانند به سخنان بادامچیان ها، شجونی ها، کوچک زاده ها و رسایی ها و … وقعی ننهند و توجهی نکنند. آن ها محتاج توجه ما و شمایانند. این سخنان تاریخ مصرف داخلی دارد و وقتی «جواز تجاری فلان پاساژ» یا «تبدیل کاربری فلان زمین مزروعی به تجاری یا مسکونی» یا «رانت مالی فلان جا» که اخذ شد، این سخنان هم فراموش خودشان می شود.
اینان در ساختار سیاسی جامعه ایران وزن قابل توجهی ندارند، نظام اسلامی ازاین نوع کذابان بسیار دارد؛ افرادی که با وزش باد موافق یا مخالف، حال سیاسی شان خراب یا شاداب می شود.