من خود به چشم خویشتن دیدم که “جانش” می رود

By سحام, in اخبار اصلی سر خط خبرها on . Tagged width:

Lebas-shakhsi-sahamnews12حوادث پس از کودتای ننگین سال ۸۸ ٬ حوادثی فراموش ناشدنی از رفتار حکومت و جریان سرکوبگر بر علیه معترضین آرام را برای همگان به یادگار گذاشت. تنها اندکی از این حوادث و رخدادها از دید رسانه ها پنهان نمانند و جهانی شد؛ از جمله ماجرای دردناک ندا آقا سلطان! اما در این میان نیز بودند حوادثی که تنها همان ها که بی سلاح در خیابان ها به دنبال رای شان بودند٬‌ آن را دیده  و بازتاب آن تنها تلخی بود که در عمق خاطرشان ریشه دوانید.

سحام برای مستند نمودن یک رخداد در تاریخ سیاسی آن روزهای ایران و نیز به مناسبت آن ایام٬ شهادت نامه یک استاد دانشگاه را منتشر می کند که در آن وی آنچه را که در یک روز از آن همه دوران سرکوب و ارعاب دیده بود را روایت می کند. سحام بنا به مصالح امنیتی ، از درج نام این استاد دانشگاه خودداری نموده است. همان طور که در متن نیز به آن اشاره شده٬ اثرات بد این حوادث همچنان بر جسم و روح وی باقی مانده است.

 

روایت کامل این استاد دانشگاه را در پی بخوانید:

ساعت از یک بعد از ظهر گذشته بود، از پنجره به بیرون نگاه کردم، جمعیت از سمت میدان انقلاب به سمت میدان آزادی در حرکت بودند. اضطرابی در دلم پدید آمد، چون به تدریج آدم نماهایی که شبیه آدم آهنی های دوران کودکی بودند، به صورت پیاده با باتوم و سپر سروکله شان پیدا شد که از وسط خیابان عبور می­ کردند و با باتوم به سپر می­ کوبیدند. سپس موتورسواران که با چراغ­ های روشن و مسلح حرکت می ­نمودند را دیدم. به­ تدریج ظرف 10 دقیقه جمعیت آنقدر زیاد شد که حرکت مشکل می­ نمود. در همین احوال ناگهان صدای شلیک گلوله و متعاقب آن چند گلوله ­ی دیگر شنیده شد که من هم سریع از اتاق بیرون آمدم و به جمع پیوستم. جمعیت به هرسو می ­دوید و آن آدم­ آهنی ها که غالباً گنده بودند بر سر و صورت هرکس که می­ توانستند می­ کوبیدند.
صدای گلوله­ ها با پخش گاز اشک آور در فضا شرایط خاصی را ایجاد نموده بود. بعضی آب به صورتشان می­ زدند تا از سوزش گاز در امان باشند. برخی با گریه و فریاد از این آدمک­ ها می­ خواستند که خشونت نکنند.
jonbeshe sabz-shaheeid-sahamnewsدر همین حال کسی بر زمین افتاد و آنها با لگد و باتوم و چماق بر بدن نحیف او ضربه می ­زدند. جمعیتی از دختر و پسر به کمک او رفتند و به زحمت از دست آنان نجات دادند و روی دست بلند نمودند که از سر و بدنش خون می­ چکید. در عین حال تعدادی لباس شخصی که برخی از آنان مسلح به کلت بودند سر رسیدند و در حین زد و خورد پیکر آن نوجوان نحیف در بین جمعیت رها گردید. خانم ها دور او حلقه زدند و مانع بردن او توسط لباس شخصی ها شدند.
در روبروی دانشکده دامپزشکی قبل از خیابان دکتر قریب پسر 18-17 ساله­ ای با لگد یکی از همین گنده­ ها بر زمین افتاد و دیگری با یک دشنه ی بلند (قمه مانند)، با سرعت حلقوم او را برید که خون فوران زد و دیگر نتوانستیم تحمل کنیم و با داد و فریاد به دل این نیروها زدیم. آنها با باتوم ، تسمه و لگد به جان همه افتادند و جسد آن جوان را در حالیکه سرش از ناحیه ی حلقوم بریده آویزان بود، برداشتند و به ماشینی منتقل نمودند.
در هر کجای خیابان غوغایی برپا بود. یکی را کشان کشان با خود می ­بردند. دیگری تلاش می ­کرد خود را از دست این وحشی­ ها نجات دهد. کسی از درد فریاد می­ زد و کمک می­ طلبید. خانمی میانسال دستش شکسته و آویزان بود، اما هرچه می­ کردند در جای خود نشسته بود. هرچه التماس می­ کردم که کمکت کنیم تا دور شود می­ گفت از این وحشی­ ها نمی ­ترسم.
حتی یک روحانی جوان را دیدم که با یکی از این آدمک ­ها شروع کرد به صحبت کردن که با لگدی عبا و عمامه­ ی او بر زمین افتاد و او هم مجبور شد در میان جمعیت مخفی شود. دیگر شعارها بیشتر مرگ برخامنه ای و مرگ بر دیکتاتور بود و هر آن بر تعداد این آدمک­ ها افزوده می­ شد. بوی باروت ، صدای شیون و ناله ، فریادها و شعارها مرا به یاد گذشته ­ها انداخت. آن زمان که در دوران انقلاب شعار “برادر ارتشی چرا برادر کشی” داده می­ شد و آنها خجالت می­ کشیدند و به عقب برمی­ گشتند اما این مأموران کثیف برای کشتن و مجروح کردن حریص ­تر می­ شدند.
تا حدود ساعت 5 در خیابان آزادی بودیم، بعد با دوستم به یک خیابان فرعی که ماشین را پارک کرده بود، رفتیم و به زحمت توانستیم سوار ماشین شویم. در این موقع شرایط به تدریج عوض شده بود. همان آدم گنده­ ها و لباس شخصی­­ ها به طور رسمی بر سر هر کوچه و تقاطع ایستاده بودند و پیشانی خود را با پارچه ­ای که نوشته بود فدائیان رهبر بسته بودند. این نگاهشان به همه نفرت انگیز بود و آماده­ هجوم به هرکس و هر جنبنده­ ای بودند.
در خیابان جمال زاده نزدیک تقاطع بلوار لباس شخصی­ ها با سنگ­های از پیش آماده به مردم حمله می­ کردند. مردم برای در امان ماندن از گاز اشک­ آور لاستیک­ ها را آتش زده بودند.
باری، این شرح مختصری از آنچه دیدم بود که اثرات آن بر جسم و روحم هم چنان باقی است.