جمعه, ۲۴ آبان , ۱۳۹۸

دل‌ نوشته ای از«عبدالفتاح سلطانی» به روایت خواهر

منتشر شده در: .

abdolfattah-soltani-saham-news

» مینا سلطانی

آنى تو كه حال نالان دانى
احوال دل شكسته بالان دانى

گر خوانمت از سينه ى سوزان شنوى
ور دم نزنم زبان لالان دانى

واژگان در برابر اوج اندوه و دلتنگى ام بس حقيرند. امروز ۱۹شهريور، سومين سالى ست كه تو در زندان ديكتاتورى رنج مى برى. شكايت ظلم و بى عدالتى به چه دادگاهى برم كه رئيس آن بى دادگرى قداراست؟
مادر رنج ديده، روزهاى هفته را به درمان پاهايش( فيزيوتراپى) مى پردازد تا براى دوشنبه ها، توان بالا رفتن ازآن همه پله را براى ديدن فرزند دلبندش(به مدت ٣٠ دقيقه) داشته باشد. ظلم ظالم، جسمت را دربند كشيده، ولى فكر وانديشه ى بزرگت تا افلاك سر بركشيده و نداى عدالت خواهانه ات، ناقوس اميد را در دل ستم‌ديدگان طنين مى اندازد.
اميدوارم وجدان خفته ى مسئولين بيدار شود و شاهد آزادى تو و ساير زندانيان سياسى- عقيدتى از بند ستم باشم. به عنوان حسن ختام دل نوشته اى كه در زندان نگاشته اى، مى آورم.

دل نوشته ى عبدالفتاح سلطانى از پشت ديوار بلند اوين:
بي گمان، ديدگان چشم به راهم كه ديري است با ريسماني از عشق به در بسته دوخته شده اند و جام شوكران انتظار را با چه ولعي جرعه جرعه مي نوشند، طعم خستگي را هرگز نخواهند چشيد؛
و گوش‌هاي تيزشده‌ام كه ديرگاهي است به سكوت خيره شده‌اند و تولد صداي نوازش‌گرت را ازآن حامله ي پابه ماه به انتظار نشسته اند، روي دلتنگي و نااميدي را هرگز نخواهند ديد؛
و دلم كه با سيلي صورتش را سرخ نگاه داشته و همچون مرغ سركنده افتان و خيزان ، با چه اميدي به سوي تو بال و پر گشوده است از پاي نخواهد نشست؛
و من جان سخت خيره سر، كه سنگيني و سنگ‌دلي سكوت را ديگر برنتافتم از جا كندم و جان شيفته را بر طبقي از عشق بر سرگرفته تا ناقوس رسوايي ام درهر كوي و برزني به صدا درآيد؛
باشد كه ازين ره، بند از پاهايم گشوده و قفس آرزوهايم شكسته، فرصت پرواز ازخاك تا افلاك فراهم گردد. بدين سان دردانه‌هاي آزادي و عدالت را آويزه‌ي گوش ملك و ماه كرد تا اگر روزي ناله ستم‌ديدگان درهياهوي دلقكان بازار مكر و ريا و كفتاران رو سياه گم شد، خلق الله بتوانند در شب‌هاي مهتابي با ديدن قرص ماه ياد دردانه هاي پر پر شده‌ی به سوي ماه پر كشيده را گرامي دارند و با هم يك‌دل و يك‌صدا زمزمه كنند.
نه آزادي! نه دادی! فلك ما را چه دادي؟!