شنبه, ۲۵ آبان , ۱۳۹۸

مهدی محمودیان: ۵ سال گذشت!

منتشر شده در: .

Mahdi-Mahmoudian-saham-News

مهدی محمودیان زندانی سیاسی سبز، عضو جبهه مشارکت ایران اسلامی، روزنامه نگار وافشا کننده جنایات کهریزک از زندان رجائی‌شهر آزاد شد.
به گزارش سحام، وی که به صورت غافل‌گیرانه به دفتر زندان برده شده بود، با خبر ناگهانی آزادی اش مواجه شد و درحالی‌که بیش از مدت حکم قانونی خود در زندان مانده بود، بدون آن‌که اجازه برداشتن وسایل شخصی خود را از بند داشته باشد و در حالی‌که با دوستانش وداع آخر را نکرد، دست‌بند بر دست، توسط ۷ نفراز مامورین زندان رجائی‌شهر به بیرون از محوطه زندان هدایت و«اجبارا» از زندان اخراج گردید.

مهدی محمودیان در مصاحبه با روز گفت:«حدود ساعت ۱۲و نیم مرا صدا کردند که بیا بالا مسئولان زندان کارت دارند. من هم با یک لباس معمولی، یعنی شلوار راحتی و تی شرت رفتم بالا. مرا کردند توی یک اتاقی و یک ساعت آنجا نگه‌داشتند تا نماینده دادستان یعنی آقای خدابخشی آمد و گفت شما آزادی می توانی بروی. گفتم من باید بروم وسایلم را جمع کنم، لباس بپوشم، بالاخره ۵ سال زندان بودم و با دوستانم خداحافظی کنم. گفت نمی شود. من هم حاضر نشدم این‌طوری از زندان بیرون بیایم. گفتم من باید بروم وسایلم را جمع کنم، لباس بپوشم واز دوستانم خداحافظی کنم و طبق حقوقی که دارم بیایم. متاسفانه نگذاشتند. و مرا با دست‌بند از زندان بیرون آوردند.از پشت دستبند زدند و۷ نفر مرا گرفتند؛ یکی دست هایم را گرفت، یکی پایم را و همین طور مرا آوردند واز در زندان پرت کردند بیرون. بدون اینکه بگذارند وسایلم را بردارم و با دوستانم خداحافظی کنم، مرا از زندان انداختند بیرون. از لحظه اول هم دو دوربین بود، یکی از دور ایستاده بود و یکی از نزدیک فیلم‌برداری می کرد و مرا از زندان انداختند بیرون. ۷ نفر مرا گرفته بودند، چه فکری می کردند نمی دانم، شاید فکر کردند من خودم را می زنم در و دیوار و زخمی کنم. به کسی که از نزدیک فیلم می گرفت گفتم ما را با دست‌بند از زندان بیرون کردید، نروید بگویید که فتنه مرده.دستم را گرفتم سمت اش و گفتم: ببینید مرا با دست‌بند آوردید بیرون. الان هم همین را می گویم خطاب به آنها.»

مهدی محمودیان در اولین پست فیس بوکی خود پس از آزادی از زندان نوشت:

شهریور ماه سال 88 وقتی به بند 209 وارد شده و به سمت سلول شماره 72 هدایت شدم، ساعت از 11 شب گذشته بود و سکوت خاصی برآنجا حاکم بود. تقریبا تا صبح بیدار بودم و چیزی که به شدت عذاب می داد، تردیدی بود که همه وجودم را فرا گرفته بود. تردید دراینکه آیا راهی که انتخاب کرده ام درست بوده است یا خیر! خود را در زندان نظامی می دیدم که حاضر بودم جانم را برای اصلاح و پیشرفت و توسعه آن بدون لحظه ای تامل تقدیم کنم.
تا صبح به حرف هایی که زده بودم و به رفتارهایی که در ماه‌ها و سال‌های قبل انجام داده بودم فکر می کردم واما امروز درصحت وصواب راه پیموده شده و درطریقتی که انتخاب کرده ام ذره ای تردید ندارم، واین تنها دلیلی است که توانسته ام درتمام این سال‌های سخت آرامش داشته و به عهدی که با خدا و خودم و شرافتم بسته بودم وفادار بمانم.
خدا را از بابت این هدایتش ستایش کرده و این آرامش را در درجه اول مدیون پروردگاری هستم که افتخار تلمذ انسانیت در محضر«عمادالدین باقی» و عضویت در حزب همیشه سرافراز مشارکت ایران اسلامی را نصیبم نمود و در درجه دوم مدیون مادر و پدرعزیزم هستم که درتمام این سال‌ها، مانند شمع آب شدند؛ اما مانند کوه ازمن حمایت کردند وهمین‌طور مدیون همسر عزیزم هستم که با همه آزارها و تهدیداتی که از طرف نهاد های امنیتی متحمل شد، اما با بازگشتش به خانه ام، نورعشق را در قلب من روشن کرد.
امروز با کوله باری از شرمندگی در برابرعظمت مادران و پدران شهدای عزیزمان به آغوش خانواده ام بازگشته ام. با کوله باری از شرمندگی در برابر ملت ایران که با همه فشارهایی که در این سال‌ها تحمل کرده و مطمئنم فرزندان سبز خود را که درحصر و زندان بسر می برند را فراموش نخواهند کرد و با دعاهای خود آنها را یاری خواهند داد.
وامروز سوگند یاد می کنم مانند سربازی کوچک درکنار دیگر دوستان عزیزم در جبهه مشارکت و همه آزادی‌خواهان ایران تا تحقق کامل شعارایران برای همه ایرانیان به راهی که آمده ام ادامه داده و آرزو دارم بزودی در کنار رهبران عزیز در حصرمان و همه دوستان دربندمان و با حضورهمه مردم ایران جشن آزادی و تحقق صلح و دوستی را به جشن بنشنیم و در کنار یکدیگرایرانی آباد وآزاد را بسازیم.