چهارشنبه, ۳۰ مرداد , ۱۳۹۸

یکی از آن صدها … گفت و گویی با یکی از زندانیان کهریزک

منتشر شده در: .

سحام – روح الله زم:  مثل خیلی از آدم‌های اطرافمان، مانند ه‌مان‌ها بود. نه ادعایی داشت که سهمی بخواهد و نه ادعایی که مدام بگوید چه کرده‌ام و چه دیده‌ام و … مثل خیلی‌های دیگر ساده و بی‌ادعا و صمیمی؛ تنها فرقی که با آدم‌های کوچه و خیابان ایران دارد، آن است که دیگر در ایران نیست! از تهران مسافت زیادی را طی کرده، سختی‌ها و خطر‌ها را به جان خریده است تا اینکه مدتی پیش به استرالیا رسیده، او حالا اولین پله‌های پیشرفت را در خارج از ایران طی می‌کند؛ او مجری برنامه‌های رادیو فارسی زبان آدلاید استرالیا است. صحبتمان نه آن قدر طولانی بود که دیگر ندانیم از چه و از که بپرسیم و نه آن قدر کوتاه که نتواند حرف‌هایش را بگوید. وقتی از آنچه بر سرش آمده بود می‌گفت، کاملا واضح بود که کلمه کم می‌آورد و هنوز که هنوز است هم نمی‌تواند دقیق، از آنچه که بر سر او و دیگر دوستانش رفته بگوید. نامش حمید است، «حمید حجار‌ها». تا قبل از سال ۱۳۸۸ هیچ فعالیت سیاسی‌ای نداشته، می‌گوید در ۱۳۸۴ هم به هاشمی رای دادم که نتیجه‌اش را هم دیدیم چه شد و آقای احمدی‌نژاد بر سر کار آمد. کاری به کار سیاست نداشته  تا اینکه در سال ۸۸ علی رغم آنکه باز هم نمی‌خواسته در ستادی و تبلیغاتی باشد، به اصرار دوستانش به ستاد مهندس موسوی رفته و این شاید سرآغاز تحولات کلی زندگی او بوده است. از او می‌پرسم یعنی در سال ۸۸ رسما دیگر در ستاد آقای موسوی مشغول به کار شدید؟ که می‌گوید بله، و آخر هم به آقای موسوی رای دادم.

Hamid-Hajjarha-saham-news

اگر الان در شرایط سال ۸۸ قرار بگیرید ، با توجه به تمام سختی ها و مرارت های آن سال ، باز دوباره رای می دهید؟

اگر منظورتان فقط رای دادن است نه ، من هم ۸۸ و هم ۸۴ ، هیچ اعتقادی به رای دادن نداشتم و بر خلاف عقیده ام رای دادم ، صادقانه میگویم که واقعا آن زمان هم نمی خواستم رای بدهم. به خاطر اتفاقاتی که گذشته بود.

خب چه شد که دوباره رای دادید؟

دیدم تمام دوستانی که داشتم و با هم یک هدف داشتیم ، تلاش می کننند و دنبال یک روزنه ای از امید هستند. هدفمان آزادی بود. هدف همه ما آزادی بود. اما نه از این نظر که آزادی هزار تا کار خلافِ عرفِ جامعه را بخواهیم. نه آن آزادی که ولنگاری باشد. ما آزادی را می خواستیم ، آزادی یک چیز نسبی ست. برای هر کسی تعریفش فرق دارد. می خواستیم آزادی کلی داشته باشیم. یعنی این فقر فرهنگی مان از بین برود. همه مان به دنبال چنین چیزهایی بودیم. اما جالب است ؛ هر کسی آمد و هر چیزی به جوان های ما گفت ، آن کارها را انجام نداد. من تا حالا ندیدم کسی حرفهایی را که زده عمل کنه. با همین سن کمی که دارم و تجربه زیادی که ندارم ، ندیدم کسی حرفی رو زده باشه و انجام داده باشه. ما هم فکر می کردیم که روزنه ای از امید هست و میشه کار کرد. به همین خاطر من دوباره آمدم و فعالیتم را با دوستانم انجام دادم.

حالا فکر می کنید اگر آقایان موسوی یا کروبی می آمدند ، اصلا چه اتفاقی می افتاد ؟

حداقل این قدر رو به زوال نمی رفتیم. این جوانهایی که پس از سال ۸۸ ، از گردونه خارج شدند، به انزوا رفتند ، حبس رفتند ، زندانی شدند ، کلا کنار گذاشته شدند. شاید اگر این ها در این  چرخه می ماندند و خیلی ها از کشور خارج نمی شدند ، می توانستند یک کارهایی را انجام بدهند. نظرات مختلف وجود داشت ، الان فقط یک نظر وجود دارد. وقتی نظرات مختلف وجود ندارد ، مطمئنا نمی شود  پیشرفتی هم وجود داشته باشد. اکنون فقط نظرات مخالف حذف شدند و نظرات موافق مانده اند . من مطمئن هستم اگر آن زمان این اتفاق می افتاد و این جوانها از گردونه حذف نمی شدند ، کاری ندارم که اگر آقای موسوی بودند یا آقای کروبی ، مطمئنا اگر یکی از این دو بزرگوار رییس جمهور می شدند ، کمی قضایا فرق می کرد.

خود شما که در یک ستاد تبلیغاتی  بودید و از نزدیک شاهد روند انتخابات ، اعتقاد دارید تقلب شده یا نه ؟

بله ، به طور قاطع می گویم که تقلب شد.

و حالا بحث  از تقلب می شود ! او که خود را یک شهروند عادی می داند ، شهروندی که مثل همه ما از حق خود برای رای دادن ، علی رغم اعتقادش استفاده کرده و بعد دیده است حقش و رای اش نادیده انگاشته شده ، پس به دنبال رای خود رفته است ، او ماجرای آن روزها را این گونه تعریف می کند :

به همراه دو نفر از دوستانم به سمت منطقه ستارخان رفتیم که رای بدهیم ،  داخل صف ایستادیم که نوبت مان بشود. خیلی شلوغ بود و ازدحام جمعیت زیاد بود. داخل صف با هر کسی که صحبت می کردیم یا می خواستند به کروبی رای بدهند یا به موسوی. پای صندوق که رسیدیم خانمی پای صندوق ایستاده بود و آن جا ناظر صندوق بود. من به آن خانم به شوخی گفتم ؛ ننویسیم موسوی ، چیز دیگه ای در بیاورید؟ آن خانم گفت : ما مثل شیر اینجا ایستادیم و از شما و رایتان حمایت می کنیم ؛ نگران نباشید. ما بعد از این که رای دادیم با دوستانمان قرار گذاشتیم و بیرون رفتیم. ساعت نزدیک ۸ یا ۹  شب بود که به منزل برگشتیم  ، حدود ساعت ۱۲شب بود که  برادرم به منزل آمد و گفت همین حالا از میدان امام حسین آمدم ، موتور سواران بسیجی از خیابان رد می شدند و پرچم ایران در دست شان بود و می گفتند احمدی نژاد رییس جمهور شد. من اصلا تلوزیون را هم نگاه نمی کردم. چون حساسیت رای گیری را می دانستم و اصلا نمی خواستم استرس داشته باشم. وقتی این حرف را شنیدم گفتم ؛ دروغ است. مگر میشود چنین چیزی اتفاق افتاده باشد؟ ساعت هنوز ۱۲ شب است. برادرم گفت خب به خیابان برو و نگاهی کن و ببین اوضاع چطور است؟ به خیابان رفتم، دیدم که واقعیت دارد ، تعداد محدودی از مردم در حال تردد هستند، حالا دیگر ساعت ۲ نیمه شب بود که یکی از دوستانم زنگ زد و گفت فردا صبح جلوی وزارت کشور باشید.همه دوستان آن جا جمع هستند. ما هم فردای رای گیری جلوی وزارت کشور رفتیم ، اوایل تجمع بود و درگیری خاصی نبود و ما فقط آنجا حضور داشتیم ، مردم هم خیلی پراکنده بودند و اصلا نمی دانستیم که باید چه کار کنیم. خیابان زرتشت و خیابان های نزدیک وزارت کشور را به سمت بالا و پایین می رفتیم و مستاصل بودیم که چه اتفاقی در حال وقوع است؟ بعد کم کم فهمیدم یک اتفاقی در حال وقوع است ، چون لباس شخصی ها آمدند و قصد متفرق کردن مردم را داشتند. ما از همان جا برگشتیم و وارد ستاد انتخاباتی مان شدیم. آن جا صحبت این بود که آقای موسوی گفته اند قصد دارند بیانیه بدهند، منتظر باشید و کاری نکنید تا بیانیه صادر بشود و ما هم فقط نگران بودیم و استرس داشتیم که به یک باره درگیری ها شروع شد و صدای تیر و گاز اشک آور و… و اتفاقاتی که بعدش افتاد.

به نظر شما چه اتفاقی افتاد که احمدی نژاد طی چهار سال از سال ۸۴ تا ۸۸  توانست این موج نفرت را در میان مردم به وجود بیاورد؟ چطور شد که در عرض چهار سال مردم از وی روی بازگرداندند؟ البته اگر با خوش بینی ، انتخابات سال ۸۴ را هم انتخابات سالمی بدانیم.

من اگر حرفی می زنم ، فقط نظر شخصی خودم را می گویم، ممکن است نظر شخصی من خیلی هم معتبر نباشد ، من یک مثال می زنم ؛ اگر یک خانواده را در نظر بگیریم که پدر خانواده ، نظرات همه اعضای آن خانواده را برآورده نکند ، بین افراد خانواده اختلاف به وجود می آید. دولت احمدی نژاد ، احتیاجات تمام اقشار جامعه را برآورده نکرد. آن ها فقط به قشر خاصی رسیدگی کردند و به نور چشمی های خودشان را کمک کردند که تعداد آنها هم انگشت شمار بود. آنها تقسیم قدرت و ثروت کردند ، اما فقط بین اطرافیان خودشان. این اتفاق شاید خواسته یا ناخواسته افتاد. من دقیقا نمی دانم. دوست ندارم در این مورد قضاوت کنم و اصلا هم از قضاوت کردن کسی خوشم نمی آید. تقسیم ناعادلانه قدرت و ثروت به جایی رسید که نارضایتی به وجود آمد. ما در کتابهای تاریخ هم می خوانیم که اطرافیان یک شاه آمدند و پول زیادی دست شان آمد و به قدری فساد ایجاد شد که آن سلسله از بین رفت. تمام سلسله هایی که در تاریخ می شناسیم ، بر اثر نارضایتی مردم از بین رفتند. مردم ما همه جور فقر دیدند و نارضایتی مردم از این جا شروع شد. همه جور فقر ، فقر مالی ، فقر فرهنگی و … ما دیگر هیچ چیز نداریم. بعد از هشت سال احمدی نژاد ، دیگر هیچ چیز نداریم. ورزش غنی نداریم ، هنر غنی نداریم ، ادب غنی نداریم و … هیچ چیز نداریم. ما الان صفر صفر هستیم.

زیاد علاقه ندارد به ماجراهای دستگیری  و زندانش بپردازد ، هنوز اذیت می شود ، اما می دانم که ناگفته های بسیاری دارد از کهریزک ….

روز 18 تیر بود ، من و یکی از دوستانم از میدان ونک که یکی از مسیرهای سبز بود ، ماشینمان را پارک کردیم و پیاده به سمت میدان انقلاب راه افتادیم. اوایل مسیر خلوت بود و خبر زیادی نبود.هر چه پایین تر می آمدیم ، تعداد مردم بیشتر می شد. به میدان ولی عصر رسیدیم. الان درست یادم نیست که این مسافت طولانی را چطور طی کردیم. در میدان ولیعصر نیروهای گارد ویژه خیلی زیاد بودند. خیلی جالب است که مثل بازی گرگم به هوا در دوران مدرسه بود. آنها می دویدند و مردم را از پایین پخش می کردند به سمت بالا ، بعد دوباره می دویدند و مردم را از بالا پخش می کردند به سمت پایین. من هم به همراه یکی از دوستانم که آنجا بودیم ، در کنار خیابان به صورت خیلی عادی قدم می زدیم و از وسط اینها رد می شدیم، انگار که اصلا کاری به این قضایا نداریم. به چهارراه ولیعصر که رسیدیم ، علاوه بر نیروهای ویژه ، لباس شخصی ها هم بودند. کرکره های مغازه ها را بالا و پایین می کشیدند و مردم را از داخل مغازه ها بیرون می کشیدند، به قول خودشان اینها نیروهای خودجوش بودند که به مردم امر و نهی می کردند ، اینها اصلا سازماندهی و نظم خاصی ندارند ، یکی شان یک چیزی می گوید ، آن یکی چیز دیگری. نیروهای لباس شخصی در چهارراه ولیعصر – طالقانی ایستاده بودند و گفتند شما نمی توانید وارد خیابان انقلاب بشوید. پس از این که نگذاشتند ما از آن راه به انقلاب برویم ، ما وارد یکی از کوچه هایی که به خیابان فخر رازی راه دارد ، شدیم. در همان حوالی بودیم که پدرم با من تماس گرفت و گفت کجا هستی؟ من هم گفتم داخل خیابانم. گفت سمت میدان انقلاب نروی. گفتم چطور؟ گفت من اکنون داخل موسسه خوارزمی در خیابان کارگر هستم و اینجا خیلی شلوغ است ، اینجا نیایید. چون دیگر وارد شلوغی ها شده بودیم من گفتم اگر راستش را بخواهید من الان همین جا هستم. وقتی وارد خیابان انقلاب شدیم ، کلیه تماس های تلفنی  قطع شد. هر طور بود دوباره با پدرم تماس گرفتم و گفت دو نفر از دوستهایت را دیدم که از دست یگان ویژه فرار می کردند و ناخواسته وارد موسسه خوارزمی شدند و من آنها را نگه داشتم. شما هم اینجا بیایید که پیش من باشید. روبروی درب اصلی دانشگاه تهران دو کیوسک روزنامه فروشی ست. یکی روزنامه می فروشد و دیگری هم جزوه و موارد مشابه. یکی از اینها بسته بود و آن یکی آب معدنی می فروخت. من در حال خرید آب بودم ، ناگهان خانمی که همراه من بود ، جیغ کشید. من فکر کردم کسی به او حمله کرده است، برگشتم و دیدم سه نفر از بسیجی ها به سه خانم حمله کرده اند و آنها را کنار دیوار کتک می زدند. من به سمت آنها رفتم و سعی کردم نگذارم که به آن خانم ها آسیب برسانند که این سه بسیجی با من درگیر شدند و کارمان به دعوا و زد و خورد رسید و با باتوم و کابلی قطور حمله کردند و من هم با کمک و هجوم مردم توانستم از صحنه فرار کنم.

جالب است که آن موقع نمی دانستم ، اما ظاهرا یکی هم در حال ضبط فیلم از ما بوده است ، بعدا در اوین من منکر آن درگیری شدم ، اما همان فیلم را در زندان اوین به من نشان دادند که تو این سه بسیجی را کتک زده ای و من گفتم خوب نگاه کنید ، من نمی خواستم که آنها به آن خانم ها آسیب بزنند و خودشان درگیری را آغاز کردند  ، که وقتی این حرف را زدم  دوباره شروع کردند به زدن من !

ندیدید در آن لحظه چه کسی از شما فیلم گرفت ؟
نمی دانم. فاصله اش خیلی نزدیک بود. شاید از فاصله ۱۵ متری بود و من در یکی دو صحنه در آن فیلم در حال زد و خورد بودم. پس از متواری شدن از آن صحنه به سمت خیابان ۱۶ آذر رفتم. ماشین دوست من در خیابان ۱۶ آذر پارک شده بود. می خواستیم سوار ماشین بشویم و از صحنه بیرون برویم.  به ۱۶ آذر که رسیدیم ، پلیس در آن جا حضور زیادی داشت ، یک ون نیروی انتظامی هم خیابان را بسته بود ، تا وارد خیابان شدیم سه موتوری آمدند که هر کدامشان دو ترک بودند ، اصلا هیچ حرفی نزدند و سریع  من را به کناری کشیدند، روی زمین خواباندند و دست و پایم را بستند . می خواستند مرا ببرند که نیروی انتظامی آمد. یک آقایی آمد که نامش سرهنگ عباسی بود. از آنها سوال کرد او را کجا می برید؟ و من را از دست بسیجی ها گرفت که ای کاش بسیجی ها مرا می بردند شاید سرنوشت ما این طور نمی شد ، یک مامور نیروی انتظامی آمد و با سیم چین بست های پلاستیکی دستم را باز کرد و مرا سر خیابان ۱۶ آذر آورد و سوار همان  ون کرد. سه چهار نفر دیگر هم داخل ون بودند. نیم ساعتی داخل ون بودیم. بعد از آن ، ما را به سمت یک جایی بردند که نمی دانم کجا بود. چون آن ون ، شیشه هایش بسته بود و معلوم نبود کجا رفتیم. فکر می کنم به وزارت کشور رفتیم. از نظر مسافت جایی که رفتیم مثل وزارت کشور بود. چون خیلی دور نبود و مسیر را می شد تشخیص داد. در آن مکان کمی کتک خوردیم و دوباره به میدان انقلاب برگشتیم و تقریبا جزو اولین افرادی بودیم که وارد بازداشتگاه پلیس پیشگیری در میدان انقلاب شدیم. با همان ون داخل حیاط شدیم. وقتی وارد شدیم ، حسابی وحشت کردم. تعداد بسیار زیادی از موتورهای گارد ویژه به همراه تعداد زیادی نیرو آنجا بودند. وقتی از ماشین پیاده شدیم ، تعداد زیادی از سربازان یگان ویژه آمدند و فحش های رکیکی به ما دادند و ما را به طرز فجیعی کتک زدند. انتهای حیاط سمت راست ، چهار پله می خورد و به سمت پایین می رفت. محوطه کوچکی بود حدود ۲۰ متر. آنجا نشستیم. از ما عکس گرفتند. جیب هایمان را خالی کردند و ما را به بازداشتگاه فرستادند. ما پنج نفر بودیم که وارد بازداشتگاه شدیم و قبل از ما فقط دو نفر در آن بازداشتگاه بودند ، حالا شده بودیم ۷ نفر ، فکر کنم ما اولین نفراتی بودیم که وارد بازداشتگاه شدیم.

شب در همان بازداشتگاه ماندیم. صبح ما را به حیاط آوردند. آقای حیدری فر آمد که ما را تفهیم اتهام کند. اتهامات ما را خواند ؛ اختلال علیه نظم عمومی ، تخریب و تحریق اموال عمومی ، ارتباط با بیگانگان و یک مشت از مزخرفاتی که خودشان هم می دانستند دروغ است. گفتند اینها جرم های شماست ، شما دارید تفهیم اتهام می شوید و برگه را امضا کنید. قریب به اتفاق بچه ها زیر برگه هایشان نوشتند ما این اتهامات را قبول نداریم و زیر برگه هایشان را امضا کردند. من هم یکی از افرادی بودم که نوشتم قبول ندارم و امضا کردم. آن روز ، ظهر خیلی گرمی بود که این اتفاقات افتاد. هیچ وقت یادم نمی رود ؛ آقای حیدری فر تک تک بچه ها را برد بالای آن سکویی که برای میدان صبحگاه درست کرده بودند. برای او یک میز آن بالا گذاشته بودند که روی آن میز ، میوه و آب بود ، در حالی که بچه ها همگی تشنه ، آن پایین نشسته بودند ، ایشان آلو را می خورد و هسته های آن را به سمت بچه ها پرتاب می کرد. یکی از بچه ها زمانی که به بالا می رفت تا زیر برگه اش را امضا کند ، حیدری فر یک جمله ای گفت که آن فرد ، حیدری فر را قسم داد و گفت : تو رو به امام حسین این کار رو نکنین. حیدری فر گفت: کدوم حسین؟ حسین کیه؟ و آن فرد را با لگد از بالا به پایین پرتاب کرد. الان دقیقا یادم نمی آید آن فرد چه کسی بود و اسمش چه بود؟ اما آن لحظه به پست بودن این آدم پی بردم.  حالا تعدادمان زیاد شده بود ، شاید نزدیک به ۳۰۰ نفر بودیم ، یک سری را سوار کردند و گفتند به اوین ببرید و بقیه که ما بودیم ، نزدیک ۱۳۰ نفر می شدیم ، ما را سوار یک اتوبوس کردند و آوردند جایی که بعدا فهمیدیم کهریزک است !

وقتی وارد کهریزک شدیم عده ای نزدیک به ۳۰ نفر آنجا بودند ، نمی دانم آنها  را از کجا آورده بودند، ولی آنها در طبقه بالای کهریزک بودند ، داخل جایی که شکل قفس بود ، ظاهرا یک هفته ای می شد که آ ن افراد آنجا بودند…

کهریزک چه طور جایی بود؟

اگر بخواهم از کهریزک توضیح بدهم، دوباره همان حرفهایی میشود که همه بچه ها گفته اند. ما نمی خواهیم چیزی به کهریزک اضافه کنیم یا دروغی بگوییم یا بزرگ نمایی کنیم و حرفهایی را بزنیم که تازگی داشته باشد. کهریزک از دید من یعنی ؛ تنفر نیروی فاسد انتظامی از جوانان این مملکت. یعنی جایی که تنفرشان را به این جوانان نشان می دادند. ما که جرم مان معلوم بود ، ولی ظاهرا یک سری هم از اراذل و اوباش ، آن جا قبل تر از ما بودند که من آن ها را هم قربانی می دانم ، قربانی جامعه بیمار ما، من وقتی وارد آن جا شدم ، اولین فردی را که دیدم اسمش عادل بود. به او می گفتند عادل ترکه. وارد بندی شدیم که عادل ترکه آن جا بود و اگر زندان بان ها کاری داشتند، عادل ترکه آن کار را انجام می داد. وقتی وارد آن جا شدیم ، من در چشمان او ، به وضوح وحشت را دیدم. کسانی که بیرون از آن جا ، افراد نترسی بودند و هر کاری از دستشان بر می آمد انجام داده بودند. البته باز هم نمی خواهم کسی را قضاوت کنم ، اما ترس را در چشمان او دیدم.

به چه دلیل می ترسیدند؟ از شما می ترسیدند؟
از کل کهریزک می ترسیدند. اتفاقاتی که آن جا برایشان افتاده بود. از وحشی گری ای که در حق جوانان این مملکت کرده بودند، با هر جرمی یا خلافی که کرده بودند. یک جایی بود آن جا به اسم خاک سفید که کمتر درباره اش گفته شده است. ما خاک سفید را ندیدیم. درعکس های ماهواره ای اگر بتوانید کهریزک را پیدا کنیند ، روبروی در ورودی بازداشتگاه کهریزک ، یک گودال خیلی بزرگی ست  که تعدادی کانتیننردور این گودال چیده شده است. همین الان عکس های این محدوده در گوگل ارث هست. زندانی ها می گفتند ما را آن جا می برند و زیر این آفتاب داغ ، روی این خاک های سفید داغ ، اول ما را روی زمین قل می دهند ، بعد ما را یک هفته داخل این کانتینرها می اندازند. آدمهایی آن جا بودند که شما کل استخوان بدن و آناتومی آنها را می توانستیند ببینیند . این ها افرادی بودند که دو هفته آن جا مانده بودند و شما می توانستید کلیه های این ها را ببینید. این ها افرادی بودند که آن جا شکنجه شده بودند. این ظلمی بود که به افراد در کهریزک می کردند. این قضاوتی ست که من از نیروی انتظامی و دولت جمهوری اسلامی ایران دارم. من باور نمی کنم که کسی خبر نداشته باشد در کهریزک چه اتفاقی می افتد. در نظامی که همه ما خدمت سربازی رفته ایم ، می دانیم که همه به مافوقشان گزارش می نویسند. امکان ندارد مافوق از گزارشش گذشت کند و حتما گزارش را میخواهد. یا زیر دست به مافوق دروغ می گوید و گزارش اشتباه می دهد ، که مافوق وظیفه دارد بالای سر زیر دستش باشد و گزارشش را چک کند ، یا مافوق خودش می داند که چه اتفاقی در حال رخ دادن است. پس من این را رد می کنم که رده های بالا ، اطلاعی از کهریزک نداشتند.

فکر می کنید آقای خامنه ای از کهریزک اطلاع داشت؟
آقای خامنه ای از خیلی چیزها خبر ندارد. اما من واقعا نمی دانم که او خبر داشت یا نه.

از او درباره حرفهایی که آقای کروبی درباره کهریزک  زد سئوال می کنم

به عنوان یکی از افرادی که در کهریزک بودی و همه چیز رو به عینه دیدی نظرت درباره حرفهای آقای کروبی چیست ؟
من بعد از آزادی سراغ  آقای کروبی هم رفتم ، به همراه چند نفر از دوستانم. دو سری از بچه های کهریزک نزد آقای کروبی رفتند. من و دو نفر از دوستانم هم خدمت ایشون رفتیم. خیلی آن جا نماندیم. شاید در حدود نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه نزد ایشان بودیم. ما به منزل شخصی خودشان رفتیم و صحبت کردیم و ایشان از ما خواستند که ما بایستیم و حمایتشان کنیم تا ایشان قضیه کهریزک را افشا کنند.

دقیقا شما کی نزد آقای کروبی رفتید؟
ما بعد از آزادی مان نزد ایشان رفتیم. ما را خواستند و گفتند بیایید. ما هم خدمتشان رفتیم. ایشان به ما گفتنند شما که در کهریزک بودید نترسید ، حرفهایتان را بزنیند و بگویید آن جا چه گذشته که ماهم هرچه بود و گذشته بود را تعریف کردیم .

بعد از آن دیدار چه شد ؟
آن زمان دیگر بحث دادگاه ها بود و ما کمتر توانستیم با ایشان ارتباط داشته باشیم. یک روزی هم قرار بود به همراه ایشان به بهشت زهرا برویم و در مسیر بهشت زهرا بیشتر با ایشان صحبت کنیم که این قرار لغو شد ، بعد از آن دیگر نتوانستیم ایشان را ببینیم. همیشه هم گفته ام که لقب شیخ شجاع ، برازنده آقای کروبی ست. من همواره ایشان را به خاطر شجاعتشان تحسین کرده ام. فکر می کنم اگر من هم جای آقای کروبی بودم این کار را می کردم. به خاطر این که این کارهایی که این ها انجام دادند ، یک قساوت خاصی می خواهد و از هر کسی بر نمی آید. هر کسی هم نمی توانست ساکت باشد. ایشان هم کار درستی کرد و نتوانست ساکت بماند.

فکر می کنید اگر آقای کروبی کهریزک را افشا نمی کرد ، الان برای شما چه اتفاقی افتاده بود؟
واقعا نمی توانم حدس بزنم چه اتفاقی برایمان می افتاد ، همان طور که نمی توانم حدس بزنم ، برای من فردا ممکن است چه اتفاقی بیفتد. ولی این را می دانم که اگر آقای کروبی کهریزک را افشا نمی کرد ، ما خودمان جرات بیان این حقایق را نداشتیم.

بعد از آن که حرفهایتان را به آقای کروبی زدید و شکایت کردید چه اتفاقی افتاد ؟
عملا هیچ اتفاق خاصی نیفتاد ! چند روز بعد از شکایتمان ، از طرف کلانتری محل برای ما نامه آمد. من را به کلانتری احضار کردند. رفتم و با ماموران صحبت کردم . گفتند  که ما از طرف تجسس کلانتری هستیم و نامه داریم که از شما به هر شکلی رضایت بگیریم. من گفتم بابت چه چیزی باید رضایت بدم؟ گفتند بابت پرونده کهریزک. گفتم من تازه شکایت کرده ام. هنوز به شکایت من رسیدگی نشده است که بخواهم رضایت بدهم. گفتند نه ، قبل از شروع سیر پرونده و تجمع شاکیان دیگر ، ما قصد داریم از شما رضایت بگیریم. من این کار را نکردم و رضایت ندادم. بعد از این من و مسعود علیزاده و پنج – شش نفر دیگر را احضار کردند به دادسرای نظامی . آن جا به همراه آقای حسینی قاضی پرونده ، دو وکیل نیروی انتظامی و یک نفر دیگر از بچه های کهریزک ، به بازداشتگاه کهریزک رفتیم. این اتفاق برای بعد از آزادی مان بود و دیگر همه چیز تمام شده بود. به قول خودشان ، دلجویی ها انجام شده بود. در همان کهریزک ، دو نفر از وکلای نیروی انتظامی که یکی شان آقای سردار پورمختار بود ، به ما گفتند که شما باید رضایت بدهید. گفتند حرفهایی که به قاضی پرونده زده اید نباید می زدید. تهدیدها از آن جا شروع شد  و بالاخره موفق به اخذ رضایت ما شدند.

Hamid-Hajjarha1-saham-news

یعنی قاضی پرونده اطلاع نداشت که تو کهریزک چه اتفاقی افتاده؟

قاضی در حال تکمیل پرونده بود و تازه می خواست ببیند که کهریزک چطور بوده و واقعیت به چه شکل بوده. بازداشتگاه کهریزک دو قسمت داشت. یک قسمتی که زیر زمین بود و یک اتاق ۶۰ متری داشت با حدودا ۱۳۰نفر زندانی. یک قسمتی هم بالا بود که یک سوله ای داشت که قفس های کوچکی در آن بود و تعدادی از بچه ها هم آن جا بودند. من به نمایندگی از بچه هایی که پایین بودند ، رفته بودم و اون دوست مان هم به نمایندگی از بچه هایی که بالا در قفس بودند. ما با قاضی رفتیم که زندان کهریزک را بازدید کند تا به او توضیحات را بدهیم.

آیا به نظرت روزی خواهد آمد که جمهوری اسلامی تصمیم بگیرد حوادث ۸۸ را جبران کند و از آسیب دیدگان دلجویی کند و مسببین و عاملین این جنایات را محاکمه کند؟
فکر نمی کنم این اتفاق بیفتد. عاملین و آمرین به قول خودشان محاکمه شدند و نتیجه دادگاه هم معلوم شد ؛ ۲۰۰ هزار تومان جریمه نقدی سعید مرتضوی ! این اتفاق نخواهد افتاد. اما اگر واقعا قصد بر اجرای عدالت باشند ، من حتی حاضرم صد در صد به ایران بازگردم. به خاطر این که بر خلاف آن چیزی که مردم فکر می کنند ، ما این جا زندگی زیاد خوبی هم نداریم ، ما این جا فقط ترس نداریم و گرنه این جا کاری نداریم ، این جا هرچه که باشه ، آن چیزی که در وطنم می توانستم باشم ، نیستم. آن چیزی که از خودم انتظار دارم ، نیستم. مطمئنا بر می گردم ، اگر قصد اجرای عدالت را داشته باشند.

خواسته اصلی شما به عنوان یکی از آسیب دیدگان کهریزک چیست؟
خواسته اصلی من و تمام دوستانی که با آنها ارتباط دارم ، گرفتن حقی ست که از ما ضایع شد و صدایی که شنیده نشد. خواسته اصلی ما ، محاکمه عاملین و آمرین جنایات کهریزک است. این خواسته زیادی هم نیست.

Hamid-Hajjarha2-saham-news

اگر روزی جای شما با سردار رادان عوض بشود و او متهم شما باشد ، شما با او چه رفتاری را می کنید؟

مطمئنا این رفتاری که با ما شد ، را با او نمی کنم. اتهام او را ریشه یابی می کنم ، که چرا این اتفاق برایش افتاده؟ چون خیلی از افرادی که در جمع ما بودند ، درست مانند من ، به خاطر راهپیمایی به خیابان رفته بودیم. خیلی ها بودند که حتی برای خرید کتاب به خیابان انقلاب رفته بودند و گفتند که ما فقط آمده بودیم کتاب بخریم و آن جا گیر افتادیم. خیلی ها واقعا بی گناه بودند. خیلی ها در این قضایا نبودند. اما به کهریزک آمدند و واقعا بی گناه بودند. اگر من جای رادان بودم ، این افراد را پیدا می کردم و می گفتم تو بی گناهی و بیا برو ، من هم که در راهپیمایی بودم ، اگر کار اشتباهی کرده بودم، اندازه اشتباهی که کرده بودم ، باید مجازات می شدم. مجازات ما ، کهریزک نبود. قطعا رفتارم خیلی انسانی تر از آن رفتاری بود که با ما رفتار کردند. من از کسی کینه ای به دل ندارم. وقتم را صرف کینه های شخصی نمی کنم. نبخشیدم ، اما کینه ای هم به دل ندارم.

قصد ندارید شکایتتان را پیگیری کنید؟
چرا قصد دارم ، همین حالا هم پیگیر شکایتم هستم. اما نمی دانم چه طور باید این کار را انجام بدهم. نمی دانم باید با چه کسی تماس بگیرم تا شکایتم را پیگیری کنند. دوست دارم این کار را بکنم. اما مدت زیادی نیست که از ایران خارج شده ام و از راه های خیلی سختی به استرالیا رسیده ام. امیدوارم کسی باشد که بتواند ما را در پیگیری شکایاتمان در مجامع بین المللی یاری کند.