شنبه, ۱۶ آذر , ۱۳۹۸

هفت خوان اهدای خون

منتشر شده در: .

» عیسی سحرخیز

کافی است پنجاه ماهی در حبس و حصر بیمارستانی باشی و بعد آزاد شوی و بخواهی خودت را با خودروی شخصی به مرکز انتقال خون برسانی، تا حتی در نزدیکی خانه ات هم گم بشوی! طرفداران قالی باف می توانند از فرصت استفاده کنند و بگویند در این چهار سال و نیم چهره ی شهر چنان عوض شده که تازه واردها گم می شوند، اما واقعیت این است که فشار دوران بازداشت و مشکلات ناشی از بیماری حاصل از زندان، در کنار سالخوردگی است که انسان را به این نقطه می رساند که نمی داند جای جدید مرکز انتقال خون ایران در خیابان وصال کجای بلوار کشاورز است.
تازه این مشکل را حل کرده ای که متوجه می شوی گذر زمان در حبس تو را از تغییر جهان و شرایط ایران هم دور نگاه نداشته است، مگر نبود که مجید توکلی نمی دانست که در هنگام سوار شدن در هواپیما باید شناسنامه یا کارت ملی داشته باشد- کارتی که اطلاعات مندرج در آن ، چه مشخصات فردی و نشانی محل زندگی و چه عکس پرسنلی نشسته بر آن، پس از رویدادهای دوم خرداد 88 ابزار موثری بود در دست ماموران اطلاعاتی و امنیتی تا به راحتی بتوانند افراد حاضر در خیابان ها را شناسایی و دستگیر کنند.
حال بی خبر از همه جا وارد مرکز انتقال خون که می شوی که بفهمی و نفهمی به دلایلی خاص این روزها شلوغ شده است، تازه می مانی که در مقابل متصدی پذیرش چه ترفندی را بکار گیری که نداشتن کارت ملی ترمز اهدای خون به مناسبت هزارمین روز، یا به قول یکی از دوستان هزار و یکمین شب، حصر خانگی رهبران جنبش سبز نشود. خانم متصدی کوتاه می آید و راه نجاتی در مقابلت می گذارد و در شرایط نداشتن کارت ملی ، گواهینامه ی رانندگی را طلب می کند. تازه آن گاه متوجه می شوی که دوران حبس و حصر بیمارستانی حتی تو را از داشتن یک گواهینامه ی معتبر محروم ساخته است، چرا که اعتبار گواهینامه پنج سال بیشتر نیست و تازه آن هم دست خوش تغییر شده، چون گواهینامه ها هم تغییر یافته و نوسازی شده است! وقتی دست در جیب می کنی و برگه ی رسید تعویض گواهینامه را در می آوری و تقدیم می کنی ، با این واکنش مواجه می شوی که این برگه بی اعتبار است و کار کارت شناسایی را نمی کند. باید هزار جور قسم و آیه بخوری که بابا پلیس این برگه را معتبر می داند، شما چرا برای اهدای خون سخت گیری می کنید؟!
به هر مکافات از این خوان هم که می گذری و تلاش می کنی که نگویی پنج سال گذشته را زندانی بوده ای تا قبول کنند از تو خون پاک و سالم بگیرند، چون مقررات بهداشتی تاکید دارد که آنانی که یک سال گذشته را در زندان گذرانده اند نمی توانند اهدا کننده ی خون باشند. لابد به این دلیل که همه آگاهی دارند که محیط زندان های ایران چنان آلوده است و بیماری هایی چون هپاتیت و ایدز و اچ آی وی مثبت چنان گسترده و همه گیر که خون اهدایی زندانیان سابق نه تنها نجات بخش نیست بلکه زیان بار است و مرگ آور. در این باره اگرچه سکوت می کنی تا به خوان بعدتر که رسیدی به دلایلی دیگر به گونه ای خاص مجبور به اعتراف شوی، مشکل جدیدی پیش پایت سبز می شود: افراد شصت سال به بالا که اطلاعاتشان در پایانه ی رایانه ای مرکز انتقال خون موجود نیست دیگر نمی توانند وارد چرخه ی خون دهی شوند! حال باید ثابت کنی که شصت ساله نشده ای و چندان هم مسن نیست، هرچند که یک جمع و تفریق ساده نشان می دهد که فاصله ی سال تولد و سال جاری در تقویم درست شصت سال است. این بار باید قسم بخوری که تا ماه بهمن سه ماهی باقی است تا سن 59 سالگی به انتها برسد و وارد 60 سالگی شده باشی.
مذاکره با یکی از پزشکان مشاور هم راه به جایی نمی برد، الا این که اصرار کنی مدارک خون گیری را تحویلت دهند تا در مسیر باقی مانده مشکل سن را به گونه ای حل کنی؛ به ناچار نزد پزشک مشاور دیگری می روی که در این زمینه چندان سختگیری نمی کند، اما وقتی وارد بحث بیماری ها می شود، دنبال نقطه ضعفی می گردد که بتواند تو را رد کند، و چه نقطه ضعفی بالاتر از موزه ی امراض بودن. مجبور می شوی که یکی در میان از روی بیماری ها بپری، اما عاقبت پایت به مانع نارسایی کلیه ها گیر می کند و می افتی! اما خانم دکتر که تازه متوجه می شود که نارسایی کلیه ناشی از دوران بازداشت و زندان است، ایراد جدیدی پیدا می کند، آن هم نه یکی ، دوتا. باید توضیح دهی که بیست ماه گذشته را به جای زندان در حبس بیمارستانی بوده ای و بعد شاهد معتبری پیدا کنی که شهادت دهد که گرچه کلیه هایت نارسایی دارند، اما مشکل به گونه ای نیست که نتوانی 450 سی سی خون هدیه کنی تا روزی دریافت کننده ی آن بتواند شعار بدهد که “خونی که در رگ ماست، هدیه ی رهبر ماست!” وجود تلفن همراه مشکل را حل می کند و پزشک معالج در گف و گویی تخصصی به پزشک مشاور مرکز ثابت می کند که خون دادن بر اندازه و حجم بیماری ها نمی افزاید.
خوش حال و خندان و کاغذ پذیرش در دست به سالن خون گیری مردان که وارد می شوی یک باره خوان دیگری در برابرت ظاهر می شود، کارشناس اهدای خون وقتی جای خون گیری های متعدد سفت و کبود روی دست راستت را می بیند، که ناشی از خون دهی های مداوم دوران بستری بودن در بیمارستان است و زمان آزادی حیران می ماند که از کدام رگ باید خون بگیرد. می پرسد که پزشک دستت را دیده است، چاره ای نداری که پاسخ مثبت بدهی و بدون اشاره به بالا بودن اوره و کراتینین خون بگویی که آزمایش خون تنها برای روشن شدن میزان کم نبودن پتاسیم یا افزون نبودن سدیم انجام می شده و می شود. چون رگ های دست راست امکان خون گیری را نمی دهند مجبور می شوی که جایت را عوض کنی و در اندک صندلی های خالی ای که امکان خون گیری از دست راست وجود دارد، مستقر شوی.
از کارشناس جدید علت شلوغی مرکز انتقال خون را که می پرسی پاسخ می شنوی که یک سری “فیس بوکی” داوطلب اهدای خون بوده اند و روز دوشنبه – در هزارمین روز حصر زهرا رهنورد، میرحسین موسوی و مهدی کروبی- تنها در یک مورد چهل پنچاه نفر با هم آمدند و خون اهدا کردند. البته او متذکر می شود که فردا شب و پس فردا- تاسوعا و عاشورا- مرکز شلوغ تر خواهد بود، لابد به این علت که عده ای قمه زدن را کنار گذشته اند و به خون ریزی شکل انسانی تر و مفیدتری داده اند.
در حال گفت و گو و در شرایطی که کیسه ی 450 سی سی ای دارد کم کم پر می شود به سخن خانم دکتر مشاور مرکز فکر می کنی که وقتی شنید زندانی سیاسی بوده ای و دستگیر شده ی پس از انتخابات با شگفتی گفت : “نمی دانم امروز چه خبر است، تنها در همین دو سه ساعت اخیر دست کم سه نفر که برای اهدای خون آمده بودند اعلام کردند که پس از انتخابات 88 در زندان بوده اند!”