جمعه, ۳۰ فروردین , ۱۳۹۸

هفتاد روز اعتصاب غذا و افزایش نگرانی ها از سلامت مهدی خزعلی

منتشر شده در: .

khazali-zahra-sahamnewsسحام نیوز: با گذشت هفتاد روز از اعتصاب غذای مهدی خزعلی، حال وی وخیم است و توان ایستادن ندارد.
به گزارش ندای سبز آزادی، روز پنچ شنبه خانواده این زندانی سیاسی موفق به ملاقات کابینی با مهدی خزعلی شدند، اما شرایط جسمی بسیار نامناسب و ضعف مفرط جسمی بر نگرانی بیشتر این خانواده افزوده است.
آنگونه که زهرا خزعلی دختر این زندانی سیاسی نوشته است مهدی خزعلی از شدت ضعف توان راه رفتن نداشته و به شدت لاغر شده است.
مهدی خزعلی که نهم آبان سال جاری در جلسه سرای اهل قلم بازداشت شد، به رغم حکم آزادی با وثیقه هنوز در زندان انفرادی است.
ندای سبز آزادی چندی پیش گزارش داده بود: به رغم تعیین وثیقه و حکم قاضی به دستور بیت رهبری مهدی خزعلی تا اعلام برائت کامل از رهبران جنبش سبز آزاد نمی شود.
عدم آزادی این زندانی سیاسی به رغم حکم قاضی، اعتصاب غذای بیش از دو ماه و ضعف مفرط و کاهش وزن شدید این نگرانی را ایجاد کرده است که مهدی خزعلی نیز به سرنوشتی مانند سایر زندانیانی مبتلا شود که در زندان جان باختند و تاکنون کسی مسئولیت آن را به عهده نگرفته است.
فرزند مهدی خزعلی در شصتمین روز اعتصاب غذای پدرش از ضعف مفرط این زندانی سیاسی خبر داد و نوشته بود: امروز شصت و سومین روز اعتصاب غذای بابا بود. ساعت ۶ بعد از ظهر تلفن منزل به صدا در آمد. گوشی را برداشتیم، صدایی که گواه شصت و سه روز اعتصاب بود و بابایی که بعد از این همه مدت اعتصاب از شدت ضعف نمی توانست روی پای خود بایستد و بعد از چند دقیقه ایستاده صحبت کردن می گوید: پاهایم سست شده و نمی توانم بایستم پس خداحافظی می کنم.
اینک در هفتادمین روز از این اعتصاب غذا، زهرا خزعلی نیز در فیس بوک نوشته است: ملاقات پدر پس از دو هفته دل نگرانی و اضطراب از پشت شیشه های کابین ملاقات در حالیکه نور پنجره ها بر شیشه ها افتاده بود و مانع از واضح دیدنِ من می شد، سایه ی مردی را دیدم که به زحمت راه می رفت و دمپایی سفیدی به پا داشت، از شدت ضعف و اُفت فشار پایش را روی زمین می کشید و نای بلند کردن پایش را نداشت، شانه های استخوانی اش افتاده و دستهایش به هم گره خورده بود، گویی از شدت سرما خودش را می پیچاند، با پیراهنی آبی رنگ به رنگ دل دریایی اش… نزدیکتر شدم و خود را به شیشه چسباندم تا بهتر ببینم، پدر بود، پدر عزیزتر از جانم، دست و پایم شل شد،بغض گلویم را می فشرد، با چشمانی پر اشک لبخندزنان به سوی ما می آمد.